تبليغاتX
تا انتهای حضور
تا انتهای حضور
برای خورشید همیشه عالمتاب
لحظه!

 

"... و تو چه مي داني شايد قيامت نزديك باشد!"    17 سوره شوري

 

َگاهي اوقات زمان اون قدر زود مي گذره كه حتي بهت اجازه فكر كردن رو هم نمي ده ، فكر كردن به همون لحظه و همون روزي كه داري زندگي مي كني!!    وقتي مي توني همون طور كه خودت مي خواي زندگي كني و همون طوري كه دوست داري لحظات زندگيت رو پشت سر بذاري، هيچ وقت به اين فكر نمي كني كه شايد بعضي از اين لحظه ها اون قدر ارزشمند باشند كه تو براي توقف هميشگي در اون لحظه حاضر باشي از بقيه لحظات زندگيت بگذري.

اما واي به حالت اگر پشت سر بذاريش ... به سادگي همه لحظات ديگه فقط براي اينكه زندگي كني!!  دير مي فهمي كه زندگي يعني اون لحظه!! و حالا بايد همه لحظات ديگه عمرت با حسرت پر بشه ، حسرت يك لحظه!

اما من حسرت رو دوست دارم مولاي من... من شايد لياقت استفاده ي خيلي از لحظات زندگيم رو نداشتم اما حسرت اون لحظات هم دوست داشتني و قشنگ اند  ، گاهي با حسرت هم مي شه به خيلي چيزها رسيد!

 

انتظار...  يك كلمه چقدر مي تونه پر معنا باشه اگر همراه اون به ياد شخص ، شي ، يا حتي يه آرزوي مهم بيفتي  ... و چقدر گنگ و بي معنا اگر هيچ حسي نسبت به اون كلمه نداشته باشي!

خيلي وقت نيست كه با شنيدن كلمه انتظار يه حس قشنگ بهم دست مي ده ، شايد همون حس حسرت! حسرت منتظر بودن ، حسرت يه انتظار واقعي رو داشتن ، درست همون طوري كه مولام مي خواد.

مولاي من اون روزي كه براي اولين بار سعي كردم زيارت آل ياسين بخونم و مفهوم واقعي و حس انتظار رو درك كنم  شايد فكر نمي كردم پيدا كردن حس انتظار اين قدر سخت باشه و قشنگ!

 

كلام آخر: خورشيد عالمتاب هميشه براي من يه لحظه بوده يه لحظه قشنگ ، يه لحظه شيرين پر حسرت!    امشب شب تولد خورشيد عالمتاب منه ! شب تولد مولاي نازنينمون!

 و من با تمام وجودم ظهور نازنينش رو آرزو مي كنم  تا شايد روزي از منتظران حقيقي ظهور باشم و تنها آرزويم ظهور او...

 

آمين

2 نوشته شده در  ساعت 10 بعد از ظهر  توسط نیلوفر | 

می بینید مولای من؟ دیگر از بیان کلمه خاک هم محروم شدم . نه... نه آنکه کسی محرومم کند. این ها همه بهانه است ، حتی خودم هم خودم را محروم نکردم. محروم شدم...

بهتر است بگذریم که اگر بنا بر درد دل باشد ، به اندازه تک تک رمل های فکه حرف دارم برای گفتن!

 

دلم تنگ شده ، برای به قول بهاره! طواف نگاه گنبد طلایی دوست داشتنی اش! آن هم به نیت تک تک زائران بهشت زمینی ! برای با عجله نماز خواندن برای دوستانی که نزدیکیشان را حس می کنی ، برای نماز جماعت همراه بوی گلاب همیشگی حرمش ، برای سینه زنی های رو به روی حرم ، زیر باران و مه ! برای پا به پای باران که صحن های حرم را خیس می کند ، اشک ریختن ، برای صدای اذان ...

دلم خیلی زودتر از همیشه تنگ شده ، آخر من از همه نگاه های حرم ، حتی نگاه آخر را هم برای خودم برنداشتم. از همه نماز جماعت ها ، حتی نماز جماعت رو به مسجد گوهر شاد ، از همه سینه زنی ها ، همه نماز زیارت ها...   هیچ کدام!        من فقط دعای کمیل صحن حرم را می خواستم ! فقط حضور هم برای من کافی بود، نایب الزیاره شدن آن هم از طرف آن همه زائر جنوب ! از سر من هم زیاد بود.     دلم تنگ شده ، حتی برای دوباره نائب الزیاره شدن!

 

 

...................................................................................................

به همه دوستای خوبم فرا رسیدن این ایام رو تسلیت می گم و التماس دعا ! 

2 نوشته شده در  ساعت 1 بعد از ظهر  توسط نیلوفر | 
تا انتهای حضور

تا انتهای حضور...  نگفتم تا انتهای ظهور! آخه حضور دارید ، همیشه !   قول دادم تا وقتی که حضور مولام رو حس می کنم ، تا انتهای حضور مولام، به یاد خورشید عالمتاب بمونم.  قول دادم مولای من! خیلی قول ها دادم و خدا می دونه که چقدر فراموش کردم...

 

من کجا حضور مولام رو حس کنم؟! توی این شهر گناه؟ آخرین باری که حس کردم توی همون خورشید عالمتاب بود و بس! فکر می کردم دوباره بتونم همون حضور رو توی خاک های جنوب حس کنم. فکر می کردم...

می دونم انتظارم مثل بقیه نبود... ماجرای جنوب برای من، درست همون ماجرای خورشید عالمتاب بود.

انتظارم و حسم مثل بقیه نبود!درست مثل کسی که فقط بدونه داره یه جای خوب می ره. همین! کم بود. خیلی کم. می دونم!

همیشه از قافله هایی که بوی یاس رو می دن جا می مونم... وبعد تا مدت ها برای پیدا کردن قافله می دوم! برای پیدا کردن همون بوی یاس!         امسال همه ی مسافرای جنوب قبل از رفتن بوی یاس می دادن ... من هم رفتم یه جای دیگه تا مثل اون ها بوی یاس رو حس کنم... وقتی بچه ها برگشتند دیگه فقط بوی یاس نمی دادن! بوی خاک هم می دادن! درست همون بویی که ازش حرف می زدن! بوی خاک اون قدر زیاد بود که بین اونها یه کمبوی رو حس کنم . دل اونها بوی خاک می داد و دل سوخته ی من... اشک اونها از دلتنگی خاک های جنوب بود و اشک من برای دوباره جا موندن از قافله! من فقط از جنوب یه مشت خاک فکه و یه سنگ از شلمچه سوقاتی دارم، اما سوقاتی بچه ها بوی خاک بود...

قبول مولای من! قبول. دیگه انتظارم مثل بچه هاست ! حالا چی؟! به قافله می رسم؟ من خیلی وقته دنبال قافله ی یاسم!  خاک فکه ، سنگ شلمچه، سربند" با رقیه (س)"، پلاک "یا ابا عبدالله(ع)" و چفیه ام رو نگه داشتم . آخه همشون بوی خاک می دن.  فقط یه چیز : ای کاش اگه یه روزی تونستم بوی خاک و یاس رو حس کنم، بتونم نگهش هم دارم ... وگرنه دوباره تو حسرت یاس و خاک می مونم!

 

من تا انتهای حضور رو فقط یرای لحظه هایی می خوام که حضور دوست داشتنی مولام رو حس کنم .فقط!

2 نوشته شده در  ساعت 8 بعد از ظهر  توسط نیلوفر | 
                  

مولای من ! دیگه امسال نمی خوام از قافلتون جا بمونم ، دلم می خواد همون طوری که خودتون می خواین منتظر ظهور قشنگتون باشم ، دلم می خواد امسال شعبان و رمضان و... محرم و صفر با همیشه فرق کنه . مولای من ، دلم می خواد توی تک تک لحظات حضورتون رو حس کنم .

دلم می خواد... دل هممون یه عیدی می خواد!... یه عیدی که هیچ وقت هیچ کس نگرفته باشه...                      دلامون  ظهور دوست داشتنی مولامون رو می خواد...

2 نوشته شده در  ساعت 12 بعد از ظهر  توسط نیلوفر | 
هل من ناصر ینصرنی

 

 وضو می گیری، شال و کلاه می کنی و راه می افتی ...

 

برای قدم گذاشتن به خیمه ای که 1365 سال است برپا شده و تو مثل همه آنها که         دلشان هم رنگ این خیمه سفید و پر از نور است ، همت کرده ای تا باز هم لبیک          گوی یک ندای دلنشین باشی. اول ، کلامت به سلام باز می شود. افتاده و دلشکسته            می گویی : سلام بر حسین و بر خاندان و اصحاب حسین

حالا تو همان جا ایستاده ای که مولا لیاقت حضور داده است.خوب که گوش می             کنی انعکاس ندای آشنایی را می شنوی که باز هم از پیچ تاریخ گذشته و تو                   را می خواند:       هل من ناصر ینصرنی

وتو همان قدرکه باور کرده ای عاشورای مستمر در مسیر تاریخ را ، به همان               اندازه هم نیتت را خالص و عزمت را جزم می کنی تا لبیک گوی امامت باشی.               تو خوب می دانی که زیارت عاشورا مختص آن روز به غروب نشسته نیست،                که هر صبح باید آن را دوباره خواند. در این نماز عاشقانهراز تکبیری است که               تو در قدقامت ضهر عاشورای هر ساله با امامت نجوایش می کنی .

لبیک تو هم مثل همه لبیک گویان زنده تاریخ فقط در این قاموس مطهر از فراز         زیارت عاشورا خلاصه می شود که  :     

                                           انی سلم لمن سالمکم

و حرب لمن حاربکم

 

التماس دعا

                                            .......................................................................................................................                   

   سرمقاله نشریه پیام تزکیه
2 نوشته شده در  ساعت 9 بعد از ظهر  توسط نیلوفر | 
غدیر مبارک!

 

 یه تصویرآشنا توی ذهنت از بچگی ثبت شده... دو انسان نورانی که رو به مردم ایستادند . یکی از اونها دست دیگری رو گرفته و بالا برده . همین!!!!

 

حالا یه تصویر دیگه بساز...  صحرا ، آفتاب سوزان...  پیامبر دستور دادند همه از حرکت باز ایستاده و گرد او جمع شوند.همه منتظر سخنان رسول اکرم (ص) ایستاده اند. پیامبر از بارهای شتر روی هم چیده شده بالا می روند و آغاز می کنند...  مثل همیشه کلامشان چیزی جز حق و حقیقت نیست. و این گرد همایی تنها برای یک چیز است: معرفی مولای مسلمین بعد از پیامبر ، معرفی دوباره و بلکه چند باره ی امیر مومنان " علی (ع)" .

گوش کن! هنوز هم می توان طنین صدای پیامبر را بر بام غدیر شنید. نگاه کن! هنوز هم دست پیامبر را می بینی که دست علی (ع) را بالا برده و او را در برابر دیدگان منتظر تاریخ قرار داده.

وباز نگاه کن ! می بینی دستی را که گویی دست خود رسول خداست. چهره ای را که گویی علی (ع) است. اما منتظری...

مگر چند بار می توان خطا کرد؟! مگر چند بار می توان گفت نشنیده ایم و ندیده ایم؟ نمی شناسی ؟ این همان دست جانشین علی (ع) است، که خود جانشین رسول خدا  و او نیز فرستاده ی خداست. و ما نیز باید همان منتظران باشیم. نه! ... نه از همان منتظران غدیر که همه چیز را فراموش کردند .

بیا از همان ها باشیم که بیعت می کنیم. امروز همان روزی است که علی (ع) و فاطمه(س) یک به یک در خانه ها را می کوبند و می پرسند: غدیر را فراموش کرده اید؟!  ما نیز در غدیر بوده ایم پس بیا قبل از اینکه در خانه یمان را بکوبند ما به سوی بیعت با امام زمانمان رویم. او منتظر است ، و تنها یاور می طلبد برای برقراری عدالت در زمین! او همان فرزند علی(ع) و فاطمه(س) است.

و حالا همان عید غدیر ، تو نیزهمان  شیعه ی علی(ع) . بیا عید غدیر دستانمان را بلند کنیم و از اعماق وجودمان بخواهیم ظهور زیبایش را! و بلند فریاد بزنیم که ما غدیر را به خاطر می آوریم فرزندعلی(ع)!

مولای منتظران منتظریم...
2 نوشته شده در  ساعت 4 بعد از ظهر  توسط نیلوفر | 

 سلام مولای من :

امروز زیارت آل یاسین که توی مدرسه پخش شد کتابهامون باز بود اما تصمیم گرفتیم این بار تکالیفمون رو دیرتر بنویسیم و زیارت رو همه با هم بخونیم. خیلی دلم تنگ شده برای دعای عهد خوندن های دسته جمعی توی راهرو یا حیاط مدرسه . اونهم وقتی یه عالمه تکلیف ننوشته داری!! دیگه دلم نمی خواد هر بار که دعای عهد پخش می شه هممون در حال مشق نوشتن باشیم و فقط "العجل" آخر رو بگیم. آقا جون ، به قدری سرگرم درس و مدرسه شدیم که گاهی اوقات عهدمون با امام زمانمون رو یادمون می ره. اما خودتون خوب می دونین مولای من اگر دعای عهد نمی خونیم ، اگر العجل رو مثل قبل نمی گیم این دلیل این نیست که منتظر مولامون نیستیم .

آقا جون کمکمون کن در همه حال همیشه جزو منتظرانت باشیم. کمکمون کن که هر صبح با خوندن دعای عهد یادمون بیفته که عهدی با کسی بستیم و باید بهش عمل کنیم.

 زیر نویس:

در ضمن دوستای خوبم دلم برای همتون خیلی تنگ شده بود... خیلی.  التماس دعا
2 نوشته شده در  ساعت 7 بعد از ظهر  توسط نیلوفر | 
التماس دعا

به سحر حور و ملک فجرم دادند

 

واندر آن چشمه نور سلام و اجرم دادند

 

لیلة قدر که روح القدس آمد به جوار

 

الف شهری است که گویا شب هجرم دادند

 

مرغ حق را به چمن چونکه غزلخوان دیدند

 

تا سحر جن و ملک ناله و زجرم دادند

 

تار مویی زسیاهی شبت ما را بس

 

آخرین اجر سماء ، به کسب و تجرم دادند

 

شام و سحر ندارد حامد به بزم معشوق

 

                              زآن جرعه آب حیوان غلمای که فجرم دادند
2 نوشته شده در  ساعت 9 بعد از ظهر  توسط نیلوفر | 
تو که می آیی

صدای  پای بهار می آید

صدای باز شدن شکوفه های بندگی

صدای جاری آبشار مهربانی

صدای ترنم باران رحمت

 

تو می آیی،

تا می وصل را به کام تشنه ی ما بریزی

با آمدنت وجودمان بهاری می شود

خیالمان بال می گیرد تا آنسوی آسمان ، تا آن بالا بالاها

 

تو که می آیی،

مجوز ورود به ما هم می دهند

آن وقت یک آن حس می کنیم ما هم آسمانی شدیم

که آسمانی شدن هم می تواند روزی ما باشد ، اگر بخواهیم

تو که می آیی لذت افطار و سحر را یکجا به ارمغان می آوری

آن وقت ما دلمان می خواهد کیسه کیسه از آن همه طعام های

بهشتی ، بار بزنیم برای روز مبادا!

 

تو که می آیی سفره ی رنگیت چنان به گوشه دلمان چشمک می زند

که نمی خواهیم هیچ چیز دیگر را جز روی مهربانت ببینیم.

 

رفیق هر ساله ،

روزه ی دوست داشتنی

می خواهیم دست در آغوش تو بیندازیم

خودمان را هل دهیم به سوی بهشت رضوان الهی، همان

بهشتی که سرشار از عطر شکوفه های سیب است...

پ.ت

 

تا می توانیم برای هم دعا کنیم.

 

2 نوشته شده در  ساعت 9 بعد از ظهر  توسط نیلوفر | 
امانت های بهشتیان

قرار بود فقط متن های مربوط به آقا رو بنویسم . اما وقتی آدم دلش می خوا د یه چیزی رو بنویسه ، دیگه نمی شه کاریش کرد! حالا لطفا شما فرض کنید به مناسبت این هفته نوشتم! از همکاری همیشگیتون ممنونم. تا بعد...

 

بهشت هیچ گاه قابل توصیف نیست، مگر آنکه به آنجا قدم بگذاری و همه را با چشم خود ببینی و باور کنی! و هیچ شعبه ی دیگری هم ندارد . نه در زمین و نه در آسمان ها!

 

تا به حال عطر یاس و نرگس بهشتی را حس کرده ای ؟ تا به حال حس کرده ای در جایی حضور داری که گناه هیچ معنایی ندارد؟ و تا به حال در مکانی حضور یافتی که باورت شود یک قطعه ی کوچک از بهشت در آنجا جا مانده است؟!

تمام این صفات را در مکانی می توان حس کرد که یادگاری از بهشتیان حضور داشته باشد. بهشتیانی که هر کدام ذره ای از وجود خود را در آنجا به امانت گذارده اند و حال خود در بهشت حضور دارند. آری! تنها این امانت های دوست داشتنی هستند که باعث می شوند تو عطر یاس و نرگس بهشتی را حس کنی.

 

گلزار شهدا! امانت های زیبای بهشتیان در زیر خروار ها خاک! و فضای عطراگین بهشتی. سنگ هایی با نوشته های متفاوت! اما مهم امانت های زیر آنهاست که همه توسط افرادی به امانت گذاشته شده که هدف مشترکی داشتند. جهاد! آن هم در راه پروردگارشان ! آن طرف تر سنگ هایی کوچک تر، یک شکل و یک رنگ. بدون هیچ نشانی از صاحب! این صاحبان فروتنانه و بی نام امانت های خود را به امانت گذارده اند.

 

موزه ی شهدا! زیبا ترین و نورانی ترین چهره ها! امانت های دنیایی بهشتیان ! می دانی؟ اوج ایثار در راه خدا را تنها در لحظه ی آخر می توان در لحظه ی آخر می توان در چهره ی یک بهشتی دید. آرامش عجیبی دارند این چهره های نورانی! ... و تکه کاغذ هایی با دست خط های متفاوت! اما همه یک پیام مشترک دارند:

"به خالقمان از صمیم قلب ایمان داشته باشیم، همواره خوب بمانیم و در راه پروردگار به تمامی ایثار کنیم."

درست مانند خود صاحب نوشته ها!

2 نوشته شده در  ساعت 11 بعد از ظهر  توسط نیلوفر | 
قول

باورت می شد به این زودی برگردی؟! آخرین باری که نظرات متن قبل رو خوندی ، تعجب کردی همه بهت می گن نمی تونی به همین راحتیا بری! باورت می شد وقتی امروز بخوای بیای یواشکی یه سر بزنی ، دیگه نتونی دل بکنی؟!

قبول نیست . اگه می دونستم میاین و به جای اینکه جواب خداحافظیم رو بدین ، من رو به گریه میندازین اصلا اعلام نمی کردم که می خوام برم. اصلا اگه می دونستم قضیه اینقدر جدیه.... آخه من لیاقتش رو ندارم.

می بینی مولای من؟! یه بار دیگه!!.اون روز که قبول کردم همراه خورشید عالمتاب نیمه ی شعبان ۱۴۲۳ باشم ، حتی تصورش رو هم نمی کردم برام بشه یه خاطره که مسیر زندگیم رو عوض کنه و حالا دوباره قولی رو بدون اینکه بفهمم دادم! چقدر خوبه آدم هایی مثل من که بلد نیستن از این قول های قشنگ بدن ، یه دفعه ببینن قول دادن و خودشون خبر ندارن! دیروز دوباره خورشید عالمتاب برگزار شد. اگر چه با تاخیر. شاید به خاطر همین دلم تنگ شد و خواستم یه سر به اینجا بزنم . که این هم نتیجش! قول می دم! دیگه حرف از خداحافظی نزنم. من قول دادم چون می دونم خودت کمکم می کنی. مولای من ! بدون کمک خودت حتی نمی تونم بیام و یک کلمه بنویسم.

 

خیلی التماس دعا
2 نوشته شده در  ساعت 10 بعد از ظهر  توسط نیلوفر |