![]() |
تا انتهای حضور |
![]() |
| برای خورشید همیشه عالمتاب |
|
انتضار زیبا
|
شیرین ترین کار انتظار است ... انتظاری سخت همیشه پایانی زیبا و شیرین دارد...و چه زیباتر اگر این انتظار برای مولایمان باشد. به امید آن روز زیبا... |
|
2 نوشته شده در
ساعت 12 بعد از ظهر توسط نیلوفر |
|
|
روز پدر مبارک
|
|
امروز همه با هم میلاد پدری را جشن می گیریم که آرزو داریم روزی فرزندش ظهور کند و دوباره همانند پدر نمونه ی خود عدالت حقیقی را حکم فرما کند. مولا جان ! میلاد پدر نمونه ات مبارک. |
|
2 نوشته شده در
ساعت 10 بعد از ظهر توسط نیلوفر |
|
|
ما منتظریم
|
|
هر روز غنچه ها می شکفند, خورشید طلوع می کند, باد هو هو می کند, ابر ها در آسمان پر آکنده می شوند و آماده باریدن , و قاصدک ها منتظر بردن پیغام, روز را آغاز می کنند... بیا... قبل از آنکه غنچه ها برای شکفتن دلیلی نداشته باشند...قبل از آن که خورشید فراموش کند باید طلوع می کرد , باد و ابر ها به کارشان خاتمه و قاصدک ها بی هیچ پیغام فراموش شوند...بیا ... ما همه منتظریم ... |
|
2 نوشته شده در
ساعت 1 بعد از ظهر توسط نیلوفر |
|
|
دلتنگی
|
|
مثل اینکه امسال هم نمی شه یک بار دیگه خورشید عالمتاب رو توی یه نیمه شعبان دیگه احساس کنیم.
اشکال نداره آقا ما اونقدر منتظر می مونیم تا خودتون این اجازه رو بهمون بدین.می دونم که به مناسبت تولد شما برنامه داشتن هم لیاقت می خواد و می دونم که هیچ نیمه شعبانی مثل اون سال نمی شه , اما ما فقط برای اینکه ثابت کنیم می تونیم باز هم یه خورشید عالمتاب دیگه بسازیم اجازه بدین آقا. آقا بعد از چهار سال خیلی دلتنگم... |
|
2 نوشته شده در
ساعت 6 بعد از ظهر توسط نیلوفر |
|
|
دعوت
|
|
صورتش از اشک خیس بود. حالا که فرصتی پیش آمده بود تا برای یک شب بدور از همه افکار و مشغله های روزانه تنها خدمتگزار مولایش باشد, خیلی ساده تر از آنچه تصور می کرد این فرصت را از دست داده بود. اما این بار مقصر او نبود , گویی همه افراد, کارها, ساعت ها و حتی اشیا دست به یکی کرده بودند تا نگذارند تنها یک شب احساس کند متعلق به مولایش و خدمتگزار خالص ترین بنده خداست. دستی به سویش دراز شد : "نیت کن و یکی رو بردار! امشب هر کس به یکی از ائمه متوسل می شه . شاید این طوری تو هم بتونی از دور با این قافله همراه بشی ." دستش را دراز کرد و ...برداشت. به اسم خیره شد... "یا صاحب الزمان ادرکنی" بی اختیار دستش را روی پلاک کشید و زمزمه کرد : آقا جان یعنی منم امشب می تونم از قافله خدمتگزاراتون باشم؟ |
|
2 نوشته شده در
ساعت 6 بعد از ظهر توسط نیلوفر |
|
|
|
|
بسم رب مولانا و حبیب قلوبنا بقیه الله الاعظم
با که گویم غم دل جز تو که غم خوار منی همه عالم اگرم پشت کند یار منی دل نبندم به کسی روی نیارم به دری تا تو رویای منی , تا تو مدد کار منی راهی کوی توام قافله سالاری نیست غم نباشد که تو خود غافله سالار منی به چمن روی نیارم نروم در گلزار تو چمن زار من استی و تو گلزار منی دردمندم نه طبیبی نه پرستاری هست دلخوش چون تو طبیب و تو پرستار منی عاشقم سوخته ام هیچ مدد کاری نیست تو مدد کار من عاشق و دلدار منی پیر جماران امام خمینی (ره)
|
|
2 نوشته شده در
ساعت 3 بعد از ظهر توسط نیلوفر |
|
|
حسرت
|
|
امروزم دلتنگم ... خیلی زیاد... آقا اگه بدونی روزی هزار بار حسرت می خورم برای اون لحظه ای که می تونستم عطر نرگس رو حس کنم و نکردم . اما خوشحالم آقا ,چون حسرت همون لحظه بود که من رو به مولام نزدیک کرد.و همین حسرت ها است که باعث می شه بیشتر دلتنگ بشم. شاید یه کم دیر فهمیدم که می تونم وجود امام زمانم روحس کنم اما تجربه ای رو حس کردم که به همه بی توجهی سال های قبل می ارزه. آقا من خوب نبودم ... شما خوبید... اگه من لیاقت داشتم هر روز در حسرت حس دوباره اون لحظه از خواب بیدار نمی شدم . مولای من کمکم کن ... کمکم کن تا اگر فرصتی پیش اومد دوباره تو حسرت نمونم. |
|
2 نوشته شده در
ساعت 3 بعد از ظهر توسط نیلوفر |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک دفتر چه خاطرات |
| درباره وبلاگ |
به یاد خورشید عالمتاب ... نیمه شعبان 1423
|
| نوشته های پیشین |
|
شهریور 1385 تیر 1385 اردیبهشت 1385 اسفند 1384 بهمن 1384 دی 1384 آذر 1384 مهر 1384 شهریور 1384 مرداد 1384 |
|
RSS
|