![]() |
تا انتهای حضور |
![]() |
| برای خورشید همیشه عالمتاب |
|
بدون شرح!
|
|
سلام مولای من! این شعبان هم گذشت. برای من هر شعبان متفاوت از قبل بوده. و همه چیز از اون نیمه ی شعبان زیبا شروع شد. حیف که دیر اتفاق افتاد. من همیشه حسرت نیمه ی شعبان هایی رو که از دست دادم می خورم. البته مهم اینه که به خدا ثابت کنم قدر اون نیمه ی شعبان رو می دونم. سلام دوستای خوبم: خود آقا بهتر می دونه اولین باری که قصد کردم این وبلاگ رو بسازم فقط هدفم دوباره یاد آوری کردن یه خاطره ی شیرین بود از یه نیمه ی شعبان دوست داشتنی . اصلا هم فکر نمی کردم این همه دوست منتظر کمکم کنن. اصلا فکر نمی کردم اون قدر به این دوستای خوب و منتظر وابسته بشم که نتونم ازشون خداحافظی بکنم. این وبلاگ باعث شد هر وقت دلم برای عطر نرگس تنگ شد، یه سر به اینجا و دوستام بزنم. آخه این فضا بوی همون خاطره ی شیرین رو می ده ! شاید باورتون نشه اما الان که دارم می نویسم هم دلم براتون تنگ شده. برای تبریک گفتن هاتون، برای تسلیت گفتن ها و برای همه کمک ها تون! اصلا دوست ندارم خداحافظی کنم. چون خداحافظی یعنی پایان همه ی دوستی ها . ولی ما هر جا هم که باشیم یه هدف مشترک داریم پس دوستی ما ادامه داره!. من دوباره برمیگردم. هر وقت که دلم خیلی تنگ شد. شاید فردا ، شاید هم سال بعد! از همتون خیلی خیلی ممنونم دوستای خوبم. التماس دعا |
|
2 نوشته شده در
ساعت 2 قبل از ظهر توسط نیلوفر |
|
|
میلاد مولایمان مبارک!
|
|
ای آفتاب شهر ولایت ، ظهور کن با یک نگاه قلب مرا غرق نور کن در کوچه های خلوت شب رهگذر تویی امشب به حق یاس شکسته ، عبور کن عمری حدیث روی تو از گل شنیده ام آقا بیا و غربت ما را مرور کن در انتظار سرخ تو جانم به لب رسید یک لحظه جلوه کن و مرا هم صبور کن ای آخرین بهار تو پاییز سرد را با عطر آشنای خود از شهر، دور کن غیبت بس است در شب تردید، صحبتی از فصل سبز آمدنت ... از ظهور کن ساحل کنار پنجره با شب وداع کرد ای آفتاب شهر ولایت ظهور کن |
|
2 نوشته شده در
ساعت 2 بعد از ظهر توسط نیلوفر |
|
|
می دانم خواهی آمد
|
|
یک شعر از یک دوست: چشم دوخته در افق |
|
2 نوشته شده در
ساعت 11 بعد از ظهر توسط نیلوفر |
|
|
مثل حضور مولایم...
|
|
نم نم باران صحن روبرویش را خیس کرده بود.حس عجیبی داشت.صدای شیپور ها که بلند شد تمام بدنش لرزید....به گنبد خیره شد.آن قدر نورانی و دوست داشتنی شده بود که دوست داشت ساعت ها به آن خیره شود. این اولین باری نبود که به دیدن امامش می آمد اما گویی این بار با همیشه فرق می کرد،وآن شب نیز با همه ی شب های قبل.باران آنقدر بارید تا چشمان او را هم وادار به باریدن کرد.این لحظات آخرین لحظاتی بودند که می توانست با تمام وجود به گنبد خیره شود.اشک هایش ناخود آگاه سرازیر می شدند و هنوز دور نشده احساس دلتنگی می کرد،برای آن فضای دوست داشتنی،برای بوی خوبی که تمام صحن حرم راپر کرده بود،برای گنبد،برای باران،برای همه چیز دلتنگ می شد. از آن شب به بعد هر بار لحظه جدایی از حرم اون قدر دلم می گیره که دوست دارم دلم رو اونجا جا بذارم وفقط جسمم برگرده. بله مولای من! آن شب هم بعد از اون نیمه شعبان زیبا رخ داد. نیمه شعبان همون سالی که برای من با همه ی سال های عمرم فرق می کنه.همون سالی که گویی خیلی چیزها رو برای اولین بار می دیدم وحس می کردم... مثل حضور مولایم... |
|
2 نوشته شده در
ساعت 6 بعد از ظهر توسط نیلوفر |
|
|
عیدتون مبارک!
|
|
سلام مولای من! آخ که چقدر لذت بخشه صداتون کنم.اومدم تبریک بگم! آخه امروز از اون روزهای خیلی قشنگه که آدم وقتی بهشون فکر می کنه دلش می خواد تمام روز رو چشن بگیره و شاد باشه.از اون عید هایی که که با همه عید های دیگه فرق می کنن! |
|
2 نوشته شده در
ساعت 8 بعد از ظهر توسط نیلوفر |
|
|
سه شنبه
|
|
دستانش را رو به آسمان دراز کرد و فقط اشک ریخت... یاد گرفته بود تنها دستانش را دراز کند و بخواهد....چشمانش را بست و سکوت کرد. قدرت سخن گفتن و خواستن را هم نداشت . دلتنگی او قابل ابراز نبود. اصلا هیچ گاه نمی توانست دلتنگی مولایش را به کسی به جز خدا بازگو کند. همانند شبهای قبل خوابید به امید آنکه مولایش را خواب ببیند...اما نمی دانست هر شب مولایش در کنار او و پا به پایش می گرید و اجابت دعای این بنده خالص را از خدا می خواهد. امروز سه شنبه است وتنها 3 سه شنبه دیگر تا نیمه شعبانی دیگر باقی مانده.امسال نیمه شعبان همه با هم دستمان را به سوی آسمان دراز می کنیم و فرج مولایمان را همه با هم از خدایمان می خواهیم. |
|
2 نوشته شده در
ساعت 2 بعد از ظهر توسط نیلوفر |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک دفتر چه خاطرات |
| درباره وبلاگ |
به یاد خورشید عالمتاب ... نیمه شعبان 1423
|
| نوشته های پیشین |
|
شهریور 1385 تیر 1385 اردیبهشت 1385 اسفند 1384 بهمن 1384 دی 1384 آذر 1384 مهر 1384 شهریور 1384 مرداد 1384 |
|
RSS
|